روزی بین شاگردان شیوانا در مورد معنای مثبت‌نگری و خوش‌بینی و منفی‌نگری و بدبینی اختلاف افتاد. یکی از شاگردان، خود را به شدت مثبت‌اندیش و مثبت‌نگر میدانست و معتقد بود ...

روزی، چهار نفر به نام‌های همه، یکی، هرکی و هیچ‌کی دور هم جمع بودند که کار مهمی پیش آمد. از همه خواستند که آن را انجام دهد...

مردی منافق زنی مومن و متدین داشت. این زن تمام کارهایش را با «بسم‌الله الرحمن الرحیم» آغاز می‌کرد. شوهرش از توسل جستن او به این نام مبارک بسیار غضبناک می‌شد و سعی می‌کرد او را از این عادت منصرف کند. روزی ...

خانمی با خواهر زاده کوچکش به خرید رفته بود. بچه اصرار داشته و بهانه ی یک اسباب بازی را گرفته بود. اما زن به او می گفت قدرت خرید آن را ندارد. ناگهان پی برد...

«جسیکا کاکس» اهل منطقه «تاکسون» آمریکا با وجود نداشتن دو دست، گواهینامه خلبانی خود را از انجمن هواپیمایی امریکا دریافت و به عنوان بهترین خلبان زن بدون دست امریکا لقب گرفته است.
جسیکا کاکس که اکنون کمربند مشکی انجمن تکواندوی امریکا را نیز دریافت کرده است مادرزادی بدون دست متولد شده و حالا در 32 سالگی به یکی از موفق ترین زنان امریکا تبدیل شده است. او در ۱۴سالگی تصمیم می‌گیرد که...

پسر جوان و زیبارویی بود که فکر می کرد باید با زیباترین دختر جهان ازدواج کند.
اوفکر می کرد به این ترتیب بچه هایش زیباترین بچه های روی زمین می شوند.

در دهکده ای، یکی از کشاورزها سگی داشت که همیشه کنار جاده می نشست و منتظر وسایل نقلیه ای می شد که از آن مسیر رد می شدند. به محض اینکه ماشینی سر می رسید، سگ به دنبال آن تا پایین جاده می دوید و در حالی که...

بلدرچینی در مزرعه ی گندم لانه ساخته بود.او همیشه نگران این بود که مبادا صاحب مزرعه روز یبخواهد محصولاتش را درو کند. هر رزو که برای پیدا کردن غذا از لانه اش درو می شد، از بچه هایش می خواست که خوب به صحبت آدمهایی که از آنجا عبور می کنند، گوش دهند و شب به او بگویند که چه شنیده اند. یک روز ...

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم،
همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم،
باید چیزی را به تو بگویم...

وقتی هشت ساله بودم، در یکی از سفرهایی که به جنگل داشتم، توانستم لاک پشتی را پیدا کنم. به سرعت آن را به خانه ی پدر بزرگم آوردم، جعبه ی مناسبی برایش انتخاب کردم و به طور رسمی حیوان خانگی ام شد. از آنجا که فوق العاده ساکت شده بودم، پدربزرگم به ایوان پشتی آمد تا ببیند من در حال انجام چه کاری هستم. لاک پشت با ارزشم را به او نشان دادم.

کانال تلگرام مدار ثروت