هولتون باگس داستان زندگی اش را با عنوان از فقر تا ثروت نوشته است.

بعضیا فکر میکنند که من خیلی خوش شانس هستم و یا برای چیزایی که دارم ساخته شدم ولی من خیلی خوب یادم هست که مثل خیلی از بچه های تک سرپرست تو مهدکودک های محله خودمون رها شده بودم و مادرم برای مراقبت از من چند شغل همزمان داشت.

اون موقع ها تنها شرایط مهد کودک ها فقط یک سقف بالای سر ، برق و غذا بود و هیچگونه سیستم آموزشی صحیحی وجود نداشت . یادم میاد خانومی که معلم من بود و از من مراقبت میکرد در ماه فقط 1500 دلار در ماه دریافت میکرد . او زنه خوبی بود ولی واقعیت اینه که من به جایه اینکه ریاضی و خوندن ونوشتن یاد بگیرم بیشتر از اتفاقای تو تلویزیون و سریال های وان یاد گرفتم . اون ایده آل ترین فرد برای اماده کردن من برای شروع تحصیالتم نبود

  اما مادرم هر کاری که از دستش بر میومد را برای من انجام میداد. با اینکه میدونست در شرایط و محیط خوبی نیستم اما همیشه با حرفاش منو دلگرم میکرد و سره پا نگه میداشت . این شد که تصمیم گرفتم تا به جایه اینکه به حرف های مربیان مهدکودک گوش کنم و مثل یک جوجه تو قفس رشد کنم ، به حرفای مادرم گوش کنم و مثل یک عقاب راه صعودم رو فراهم کنم .

اینکه تو چه محیطی زندگی میکنید بسیار مهم است . برای همین تو مدرسه براس خودم یه شغل ردیف کردم . اولین بار وقتی 14 سالم بود موهامو در مقابل پول کوتاه کردم ولی بعد یه مدتی که کار کردم از اینکه باید همه کارارو خودم انجام بدم خسته شدم و رفتم با پولم یه مقدار شکالت فله گرفتم و بعد چندتا از بچه های مدرسه رو استخدام کردم تا اون هارو برام بفروشن . اونجا بود که قدرت اهرم رو کشف کردم . یکی از 12نفری که برای من کار میکرد ارلن لیلی بود که حاال اسمش ارلن باگس هست ، همسرم و بهترین دوسته من .

من دوست داشتم که برای گرفتن مدرک مهندسی داشنگاه برم ولی بعدا که فکر کردم فهمیدم حقوق مهندسی برای رویاهای من کافی نیست و بدرد من نمیخوره . بنابراین در سن 27 سالگی اولین کسب و کار و اقعی خودم از میان تعداد زیاد کسب و کار هامو شروع کردم . من و همسرم کمپانی مبل متعلق به خودمون رو داشتیم و پول و درامد و ماشین خوب ولی مشکل اینجا بود که دیگه وقت نداشتیم . ما برده تجارتمون شده بودیم چون هیچکس نمیتونست بهتر از ما کارمون رو انجام بده . اقتصاد کشورهای دیگه هم رو به افول بود و هزینه واردات مواد اولیه باال رفته بود و این باعث شده بود تا مجبور باشیم افزایش هزینه هارو روی دوش مشتری هامون بزاریم و با وجود رقیبای بزرگی که منابع مالی بیشتری داشتن نتونستیم ادامه بدیم و شکست خوردیم

من فهمیده بودم که وقتشه یک کاره متفاوت انجام بدم وقته تغییر بود و همون موقع بود که از دوستم راجبه یه کاری شنیدم که بهش میگفتن نتورک مارکتینگ

من اینکارو شروع کردم و برای 7 سال تمام هیچوقت بیشتر از ماهی 500 دلار درامد نداشتم . سازمانم هیچوقت بیشتر از 50 نفر نمیشد و تازه همون 50 نفر هم همیشه حاضر سره کارشون حاضر نبودن . آدمای زیادی از جمله ارلن همسرم فکر میکردن که من دیونه ام که به این کار چسبیدم ولی من یه چیزی پیدا کرده بودم که نمیذاشت اونو رها کنم . من قهرمانی پیدا کردم که هر چیزی که میخواستم رو داشت و به حرف های اون توجه نمیکردم . من تو شرکت همیشه دنبال ادم های موفق بودم و برخالف بقیه که همش عکس و امضا میگرفتند و من یک گوشه میموندم و به حرف هاشون گوش میکردم و صداشونو ضبط میکردم و توی دفترچم مینوشتم . شبها وقتی همه خواب بودن تا نیمه های شب دفترچه خودمو مطالعه میکردم و صداهاشونو بارها و بارها گشو میدادم و اینطوری هرچیزی که اونها بلد بودند رو منم هم یاد میگرفتم

. در اون 7 سالی که من در ماه هیچوقت بیشتر از 500 دلار درامد نداشتم هیچوقت هیچ جلسه ای که برای حضور درون اجازه داشتم رو از دست ندادم . چون ارزش اطالعاتی که تو اون جلسات بود رو میفهمیدم . من از راه دور توسط یک میلیونری که در حال حاضر هر دقیقه ده ها هزار دالر درامد داره آموزش میدیدم .250 هزار دالر به خاطر تجارت قبلیم که مبلمان بود بدهی باال اورده بودمو فقط 45 روز مهلت داشتم و ماشین لکسوسم رو هم توقیف کرده بودن . یه چیزهایی باید تغییر میکرد . بعدش به من تلفنی شد که زندگی من رو به کلی تغییر داد و باعث شد جایی باشم که الان هستم

 من به کمپانی جدید خودم رفتم . و با یک برنامه زمان بندی خوب و به خاطر افراد خوبی که در لیستم داشتم -که همیشه میترسیدم تا بهشون زنگ بزنم ولی باالخره این کارو کردم – ما تونستیم باهم میلیون ها دلار بدست بیاریم و به خانواده های زیادی هم کمک کردیم تا این کارو در زمان کوتاه تری انجام بدن .خیلی از مردم وقتی مارو میبینند ، فکر میکنند که ما خیلی خوش شانس بودیم ولی درواقع مشکل داشن ما بود که باید تصحیح میشد . ما تمام هزینه هایی که برای موفقیت لارم بود رو پرداخته بودیم و زحمت کشیده بودیم . مثل داستان بامبو چینی که سالها زیر زمین بدون اینکه چیزی دیده بشه رشد میکنه . و ماهم به طور ناگهانی کی رشد عجیب داشتیم و این به خاطر  پایه ها و سیستم قوی بود که ساخته بودیم و این باعث شده بود تا بتونیم به بهترین شکل از قدرت تصاعد استفاده کنیم

. عاشق قدرت رهبری و فرهنگ درون شرکت بودم . برای همین خیلی زود پیشرفت کردیم و به درجه های بالا رسیدیم . بعد از اون خیلی ها به ما زنگ میزدن تا مارو به کمپانی خودشون ببرن یا ازین جور چیزا و ازونجایی که من به روابط دوستانه و روابط اجتماعی خیلی اهمیت میدم با همشون با احترام صحبت میکردم و کاری که از دستم بر میومد رو انجام میدادم ینی حرف هاشون رو نشنیده میگرفتم . یک روز یک پیام از یکی از همکارای تجاریم دریافت کردم و از صحبت هاش با هیجان از جا پریدم چون بهم گفته بود که بهترین محصول ممکن رو برای بازاریابی شبکه ای پیدا کرده

  اون زمان من 18 سال بود که تو این صنعت بودم و هرچیزی که فکرش رو بکنین فروخته بودم و میتونستم تصور کنم که داره درباره چی صحبت میکنه . من فکر میکردم راه جدیدی برای فروش برق بدون سیم یا چیزی شبیه اینا پیدا کردن . من ازش پرسیدم دقیقا راجیه چی صحبت میکنی و اون محصول چیه ، اونم کمی مکث کرد و بعد گفت قهوه . شاید من اشتباه شنیده بودم و گفته بوده تابوت ) کلمه تابوت به انگلیسی میشه coffinو قهوه هم میشه coffe( ولی فرقی هم نمیکرد از تابوت و قهوه به یه اندازه بدم میومد . من هیچوقت قهوه نمیخوردم برای همین گفتم که محصولشون رو دوست ندارم و برام جذاب نیست ولی براش ارزوی بهترین هارو دارم . اون ازم خواست که یکم محصول رایگان برای تست بهم بده و منم قبول کردم و ادرس خونمو دادم .

من قهوه ها رو گرفتم و بردم تو یک قفسه در آشپزخونه گذاشتم و دیگه هم بهش فکر نمیکردم چون به فرصت کاری جدیدی نیاز نداشتم . هر روز میرفتم اشپزخونه و از همون قفسه کیک بر میداشتم که کناره همون بسته های قهوه بود و روزها همین طور میگذشت و ما به کارمون تو کمپانی خودمون ادامه میدادیم و اتفاقا لحظه های خیلی زیبایی داشتیم . ولی اتفاق غیر منتظره ای رخ داد و این اتفاق در اخبار و مجلات و همه جا پخش شده بود و کسب و کار افراد زیادی به خطر افتاده بود و همه از من به عنوان لیدره سازمان توضیح میخواستند . با اینکه خانواده من در امان بودن ولی برای خیلی اینجوری نبود و وقت تصمیم گیری بود .به اشپزخونه رفتم تا از قفسه کیک بردارم که ایندفه بعداز چهار ماه یه چیزی نظرمو جلب کرد، بسته های قهوه . خیلی ناگهانی متوجه فرصتی شدم که متوجه اون نبودم .فرصتی که ماه ها جلول چشم من بود و من بهش توجه نکرده بودم . خیلی حس بدی داشتم چون همیشه به همه آموزش میدادم که فرصت هارو ببینن ولی خودم فرصت رو نادیده گرفته بودم

  بسته قهوه رو برداشتم روش نوشته بود "4در1" ، در رو باز کردم و یکی از پاکت های توشو باز کردم ریخت تو لیوان و آب داغ و اولین جرعه از این محصول رو خوردم .من قهوه خور نبودم برای همینم نمیدونستم یه قهوه خوب چه مزه ایه برای همین یکم ازون رو به همسرم دادم اونم ازونجا که خیلی ادم رک و رو راست و صادقی هست بهم گفت که این مزش خیلی از استارباکس بهتره . استارباکس یه برند چند میلیارد دلاری بود و این باعث شد سنسور های تجارتی من روشن بشه.

برای اینکه نظر بقیه رو هم راجب این محصول بسنجم به همسایه هام هم ازین محصول دادم و 7 نفر از 10 نفر ازون خیلی خوشون اومد بیشتر خواستن و دوست داشتن توزیع کننده اون هم بشن . سه نفره دیگه هم دوست داشتن تو شرکت سرمایه گذاری کنن . برای مادرم هم از بسته های قهوه فرستادم و ازش خواستم که فقط احساس و نظرش رو بگه و بهش نگفتم که دارم راجب یک شرکت جدید تحقیق میکنم . برا همین هم چون فکر کرده بود که همینطوری براش فرستادم و وقتی ازش نظرش رو پرسیدم گفت به قهوه بیشتری نیاز داره چون دو بسته ازونهارو فروخته. من عصبانی شدم و گفتم که چرا اینکارو کردی من فقط نظرتو خواستم اون هم گفت برایکه نظرات بیشتری بدست بیاره سره کارش موقع استراحت برای دوستاش رایگان ازین قهوه سرو کرده و اون ها خیلی خوشون اومده و پرسیدن چطوری میتونن تهیه کنن و اون هم به اونها فروخته . و من فهمیدم که چیزی که میخوایم رو پیدا کردیم . چون وقتی مادرم میتونست پس هرکسه دیگه هم میتونست

  من سریعا با لیدرهام تماش گرفتم و در تاریخ 28سپتامبر سال 2008تجارت اورگانو گلد خودمون رو راه انداختیم . وقتی وارد اورگانو گلد شدیم 7000نفر قبل ما در این شرکت بودند و ما اونقدر ها هم جزو اولین نفرات نبودیم . من با یک پکیج طالیی مثل خیلی ها کارم رو شروع کردم . یک 90روز جدید رو استارت زدم درست مثل همون زمانی که 350هزار دالر قرض داشتم و به سختی کار کردم وقتی برای خوردن و خوابیدن و یا دیدن خانوادم نداشتم . چون فهمیده بودم که این 90روز اساس و پایه تمام طول زندگیم رو میسازه

  وقتی که به همراه رهبران تیمم به موفقیت های بزرگی رسیدم رییس شرکت اقای چوا از من خواست تا سمت معاون فروش کمپانی رو قبول کنم و این درست جایگاهی بود که من به دنبالش میگشتم . چون یکی از دالیلی که من به این کمپانی پیوستم این بود که این جایگاه در شرکت خالی بود و بدست آوردن این جایگاه یک فرصت عالی به من میداد تا بتونم برخالف گذشته در زمان های حساس از سیستم حفاظت کنم . با توجه به تجربیات گذشتم من میدونستم که داشتن این جایگاه باعث میشه که بتونیم یک نسل ثروتمندی که در نتورک مارکتینگ ممکن هست رو بسازیم .

من با جایگاهم یا نام توضیع کننده مشکلی ندارم چون به طور قلبی اون رو پذیرفتم .هر تصمیمی که میگیرم اول بر اساس اصول فکری خودم هست . من یک تاجرم از نتورک مارکتینگ برای فروش بهترین کالاها و خدمات استفاده میکنم . همکاری با اورگانو گلد بهترین تصمیم کاری در زندگی من بود و بزرگترین موفقیت من در دوران کاریه من . وقتی که شما کسیو برای اینکه موفق هست یا نه قضاوت میکنید حتما باید دستاورد هاش رو هم در نظر بگیرین و من با هیجان خیلی زیادی میگم که اینقدر دستاورد های زیادی داریم که مارو از همه لحاظ از جنبه های مادی آزاد و رها کرده..

 

در ادامه ۴ قانون موفقیت از هولتون باکز را بخوانید


قانون اول : از موفقیتتان تصویر بسازید

در زندگیتان شما به چیزهایی که میخواهید نمیرسید فقط به چیزهایی که تصویر می کنید میرسید.
رویاهای شما مانند یک کاتالیزور برای موفقیت شما در نتورک مارکتینگ عمل می کنند. رویاهایتان تصاویری از موفقیتتان را فراهم می کنند. وقتی خودتان را در حال زندگی کردن در رویایتان تصور می کنید شما شروع به جذب آن دقیقه به دقیقه می کنید و ضمیر ناخودآگاه شما دنبال راهی برای تبدیل آن تصویر به واقعیت میگرد .
زندگی و مرگ در قدرت کلمات نهفته است و کلماتی که بیان می کنید با تصاویری که می سازید رابطه عمیقی دارند.

قانون دوم : بفهمید چه بهایی حاضرید برای خواسته هایتان بپردازید

اول باید هزینه کنید و بعد برداشت کنید. شما باید تصمیم بگیرید حاضرید چه چیزهایی را به طور موقت برای تصویر و رویایی که ایجاد کرده اید رها کنید. بدست آوردن موفقیت ساده و یا راحت نیست هرچند راه رسیدن به موفقیت بسیار ساده است .
ساختن یک کسب و کار بازاریابی شبکه ای کار راحت و سهلی نیست ولی ساده است. امروز در زندگی همه چیز درباره دادن دریافت کردن است. اگر کم بکارید کم برداشت می کنید و اگر زیاد بکارید زیاد برداشت می کنید. بسیار ساده است .

قانون سوم : یک قهرمان و یک مربی انتخاب کنید

زمانی که هشت سالم بود پدر بزرگم به من گفت : “پسرم اگر میخواهی همیشه در زندگی موفق باشی کسی را پیدا کن که راهی که میخواهی بروی را با موفقیت طی کرده باشد و سپس تو هم همان کارها را انجام بده” .

این قانونی است که من تا به امروز با آن زندگی کرده ام. کسی را پیدا کنید که در دسترس است و کارهایی را انجام داده که شما میخواهید انجام دهید و کسی که حاضر باشد به شما یاد بدهد چگونه همان کارها را انجام بدهید. راهی را که برای شما تعیین میکنند دنبال کنید. وقتی شما کسی را دارید که از شما با تجربه تر است
و کسی که مسئولیت موفقیت شما در زندگیتان را به عهده گرفته است، قطعا موفقیت شما بیشتر از هر زمان دیگری در دسترس شما خواهد بود .
کسی را که در شرکت شما، زندگی و پولی که شما به دنبال آن هستید را بدست آورده پیدا کنید، و یک رابطه دوستانه با او برقرار کنید. ممکن که این افراد به طور دائم در دسترس شما نباشند اما شما هنوز هم می توانید از راه دور توسط آنها آموزش ببینید. هر وقت آنها را دیدید که روی استیج و یا در میان جمعیت صحبت می کنند، دفترچه یادداشت خود را بردارید و ضبط صوتتان را روشن کنید. اینها آسان ترین و در دسترس ترین و ارزان ترین ابزارهایی هستند که شمارا میلیونر می کنند .

قانون چهارم : چشم انداز

بدون چشم انداز و دور نما ، مردم با تکرار گذشته های خود با تمام اشتباهاتشان هلاک می شوند. من و همسرم ارلن بر این اساس زندگی می کنیم. داشتن هدف و چشم انداز مشخص برای ایجاد یک تاثیر مثبت در زندگی صدها میلیون نفر در ابعاد شخصی، حرفه ای، معنوی و مالی. ما مطمئن هستیم که شما یکی از آنها هستید.

 
بازدید : 971
1 مهر 1395 ساعت 09:25 ق.ظ
درحال بارگزاری
درحال بارگزاری
درحال بارگزاری
کانال تلگرام مدار ثروت