مردان و زنان حاضر در جمع ایستاده بودند و یکپارچه سخنران روی سکو را تشویق می کردند و به این ترتیب،سمینار به پایان رسید؛اما من غرق در افکار و اندیشه های جدیدی بودم که از سخنران جلسه الهام گرفته بودم.حضور در سمیناری با موضوع "مدیریت تغییر" ،طرح سوالاتی که ذهنم را به چالش می کشید و شنیدن شش ساعت حرف های جدید،زندگی چهل ساله مرا زیر سوال برده بود!انگار عادت ها،رفتارها،گفتارها و در یک کلام همه چیز،واقعا باید تغییر می کرد.باید تصمیم می گرفتم؛تصمیمی جدید برای انتخابی جدید.باید تغییر می کردم . باید تبدیل می شدم به فردی غیر از آن که اکنون بودم.باید به آدمی جدید تبدیل میشدم.
شخصی با افکار و ذهنیتی متفاوت.از هم اکنون خودم را دوست داشتم؛خودِ جدیدم را؛خودی که قرار گذاشتم به آن تبدیل شوم و چقدر از این خودِ جدید لذت می بردم.
به واقع ،هیجان داشتم!حس عجیب شبیه حس خداحافظی با گذشته و شروع زندگی به سبک جدید با روش مدیریت تغییر که در من ایجاد شده بود.چه چیزهایی باید تغییر می کرد؟رفتارم،افکارم و گفتارم!چه کسی مسئول انجام دادن این تغییر بود؟هیچ کس،هیچ کس،هیچ کس!
فقط و فقط یک نفر و آن یک نفر هم کسی نبود جز خودم،خودِ خودِ خودم!

 
تغییر،حرکت


طعم خوشایند نفرت!

بار اولی بود که حس می کردم نفرت می تواند چه طعم خوشایندی داشته باشد.اکنون دشمنانم را شناخته بودم و دیگر می توانستم نفس راحتی بکشم؛زیرا بزرگترین دشمن من افکارم بودند،افکار منفی و سمی که هرگاه می خواستم حرکتی رو به جلو انجام بدهم دست و پایم را می بستند،ذهن و روحم را آزار می دادند و همواره به من فرمان عقب گرد می دادند:"نه تو نمی توانی...تو حق نداری از چارچوبی که برایت تعریف شده پایت را فراتر بگذاری. مگر نشنیده ای که می گویند:
"پایت را به اندازه گلیمت دراز کن!"

اما مدیریت تغییر می گوید:"هرآنچه را که نمی خواهی تغییر بده.تو می توانی خواسته های حقیقی ات را بسازی و آن ها را خلق کنی.تو تنها مخلوقی هستی که می توانی خالق باشی.پس روی آنچه نمی خواهی خط بکش و چیز جدیدی خلق کن.
"گلیمت را بزرگتر از پایت بباف !"
اکنون پایت را دراز کن.هر اندازه که می خواهی درازتر؛تا راحت باشی،لذت ببری و احساس خوشبختی کنی ! "

یک لعنتی خوش شانس باش!

بله ، درست فهمیده بودم.خوشبختی بهایی دارد و باید این بهای آن را پرداخت تا به آرامش رسید.البته آرامش هم بهای خودش را دارد و بهای آن تحملِ رنج و زحمتِ تغییر است.
می گویند:
"خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو."می گویند :"رنگت را مثل ما کن؛چون تعداد ما بیشتر است؛چون ما بدبخت هستیم و حاضر نیستیم رنگ خودمان را عوض کنیم،چون این تغییر رنگ و پذیرفتن رنگ جدید برای ما سخت است !" بنابراین روی این طرح هم خط بکش و بنویس:"خواهی نشوی همرنگ ، رسوای جماعت شو"
تا دیده شوی،تا دیگران تو را با انگشت به هم نشان دهند و درباره ات بنویسند و بگویند:"لعنتیِ خوش شانس!"

البته ماجرا به همین جا ختم نمی شود؛چون دیگران تو را قطاری ایستاده در ایستگاه می دانند و فقط نگاهت می کنند؛اما به محض حرکت کردنت به سمتت سنگ پرتاب می کنند تا جلوی حرکت تو را بگیرند.اکنون حق انتخاب با تو است. می توانی بایستی و حرکت نکنی تا از سنگ ها در امان باشی؛یا آن قدر سرعت بگیری و از ایستگاه دور شوی که سنگ ها دیگر به تو نخورند و دیگران هم از ادامه دادن آزار و اذیت تو دست بردارند!
دیگر وقتت را با فکرهای به درد نخور دیگران تلف نکنی و به نوعی جهان بینی شخصی دست پیدا کن.

چند هندوانه دلت میخواهد؟

جمله بعدی می گوید:
"با یک دست نمی شود چند هندوانه برداشت." روی این جمله هم خط بکش؛زیرا این تفکر هم در جهان بینی تو جایی ندارد."مدیریت تغییر" می گوید :"کافی است که از خودت بپرسی:چگونه می شود با یک دست هرچند هندوانه که دلت می خواهد برداری؟!" بله درست است راه را پیدا کرده ای.اگر از خودت بپرسی،ذهنت از تو سپاسگزاری می کند؛به دلیل آن که به او احترام گذاشته ای و به وی اعتماد کرده ای.به همین دلیل ، او هم برای یافتن پاسخ مناسبِ تو به تکاپو می افتد،بعد پاسخ مناسب را پیدا کرده و آن را تقدیم تو می کند.وای چه روش ساده و راحتی!

ذهنت شادمانه به تو می گوید که قرار نیست همه هندوانه ها را با دستت برداری؛بلکه می گوید:"آن ها را با فکر و ذهنت بردار،به جای دست از دستگاه استفاده کن و سیستمی را خلق کن تا بتوانی دستان زیادی را به خدمت بگیری.قرار نیست که تو فقط یک دست داشته باشی؛پس فکرت را به کار بینداز تا دستان بیشتری داشته باشی!"

 

 

به راحتی فلاکت بار تن نده!

در سمینار"مدیریت تغییر" ، آموختم که واژگان تا چه اندازه قدرتمند هستند؛بنابراین تو هم واژگان قدرت دهنده را جایگزین واژگان تضعیف کننده کن. وای که تا چه اندازه لذت بخش است بر روی "نمی شود" خط بکشی و از خودت بپرسی:"پس چگونه می شود؟!"

با این کار ،کم کم در مسیر خوشبختی گام بر می داری.از کنار رودخانه های زیبا و آبشارهایی میگذری که تا کنون آنها را ندیده بودی و لذت لمسشان را تجربه نکرده ای.ازهمین مسیر هم راهی سرزمین آرزوهایت می شوی؛اما باز دوباره سروکله آنها پیدا می شود؛همان افکار پیر،فرسوده،منجمد،بی احساس،خسته و بی تحرکی که دشمن تو هستند؛ولی در لباس دوست ظاهر می شوند!البته دوست قدیمی!زیرا زمانی تو درست مثل خود آنها بوده ای؛اما شک نکن که همان ها امروز دشمن تو هستند،چون اکنون تو مثل آنها نیستی!
آن ها نمی خواهند تو بالا بروی،چون از جا بلند شدن و بالا رفتن را کاری سخت و بیهوده می دانند و داشتن راحتی فلاکت بار را ترجیح می دهند.این ها فرومایگانی هستند که می خواهند دیدگاهشان را به جای دیدگاه حقیقی و درست به دیگران غالب کنند و با این کار انسان های سالم و قوی را تا حد خود تنزل دهند؛اما این حقیقت به چه دردی می خورد؟! چرا تو باید در پی حقیقتی باشی که به نفع دشمنانت تمام می شود،نه به نفع تو!

تو باید در هر قدم به دنبال حقیقتی بگردی که به نفع تو باشد؛حقیقتی که گذشته ات را وادار به زانو زدن در مقابل آینده ات کند؛زیرا گذشته تو باید تسلیم شود! در حالی که دشمنانت می خواهند تورا در دیروزت زندانی کنند و تورا از فکر کردن به آینده ات باز دارند!

دیروز ، امروز یا فردا؟

بار دیگر خودکار قرمز را بردار و بر روی این جمله هم خط بکش :
"چو فردا شود،فکر فردا کنیم."
محکم در مقابل دشمنانت بایست و با صدای بلند فریاد بزن :"امروز،فردای همان دیروز است."

دیدی که امروز چه سریع خودش را به تو رساند،اما تو تنها زمانی می توانی از خود لذت ببری که در دیروز آن را ساخته باشی!
هرگز نمی توانی امروز،میوه درختی را بخوری که همین امروز هم دانه اش را در زمین کاشته ای!
اگر می خواهی از لحظه ،لحظه های زندگیت لذت ببری و آن را زندگی کنی،باید امروز بذرت را بکاری،آبیاری کنی،خاکش را تقویت کنی،با سم پاشی از شر آفات مزاحم در امانش بداری و علف های هرز اطراف آن را از بیخ و بن بیرون بیاوری تا فضای کافی را برای رشد او فراهم کنی.
این ها همان بهایی است که باید برای خوشبختی و آرامشت بپردازی:"تلاش امروز برای تغییر و ساختن فردا"

 
تغییر خود

تشنگان خوشبختی در دفتر خود نکاتی را نوشته اند،که به آنها انرژی می دهد؛باطری های حرکتشان را شارژ کرده و آنان را به حرکت وادار می سازد.آن ها با خطی زیبا و درشت نوشته اند:
"ز گهواره تا گور دانش بجوی."
آن ها می دانند که از هر سمیناری چه چیزی می خواهند و چه چیزی را باید بیاموزند.

در انتهای روز،آن ها باید در دفترشان بنویسند که امروز چه چیزی یاد گرفته اند و از این لحظه به بعد،چه کاری را متفاوت از قبل انجام خواهند داد.با خواندن هر کتاب ، در انتهای هر فصل،آموخته های خود را یادداشت می کنند.آن گاه اقداماتی را انجام می دهند که در تغییر خود و تثبیت آموخته هایشان موثر است.با این کار،آن ها در مسیری قرار می گیرند که رشدشان را تصاعدی خواهد کرد.

تو نیز با مدیریت تغییر،زندگیت را متحول کن؛زیرا بی شک استحقاق بهترین ها را داری.


 
 
 
درحال بارگزاری
درحال بارگزاری
کانال تلگرام مدار ثروت